نمایش نوار ابزار

متن سخنرانی استاد باقریان در شهر تویسرکان

جمعه ۲۶ تیر ۱۳۹۴

 

یا لطیف
سخنرانی حجت الاسلامباقریان از شهر مقدس قم
 

IMG_0879

بحث امشب راجع به مناجات شعبانیه است. دقت بفرمایید که به هر حال قسمت فراموش ناشده ی زندگی ما، ارتباط با خداوندست. یعنی اگر ما در زندگی حتی بخواهیم دنیای بهتر و با آرامش بیشتری داشته باشیم، به اینکه با خداوند انس داشته باشیم، محتاجیم و زمانی که خواستیم از دنیا برویم به این نیازمندیم که انس خود را با خدا در قبر به ملائک عرضه کنیم. بحثی که دو جلسه قبل راجع به جایگاه معنویت در زندگی داشتیم، جمله ای را عرض کردم که مقدمه بشود برای مبحث مناجات شعبانیه.یکی از بزرگ ترین اندیشمندان فعلی ۲۰۱۴ غرب، اینگونه گفته که صد سال خصوصا بعد از موج رنسانس و تکنوکراسی، تلاش کردیم که تدبیر و عقل را به جای خدا معرفی کنیم. و امروز در قرن بیستم به این نتیجه رسیده ایم که وقتی کسی به مراجعه می کند می گوییم برای مشکلاتت زیادی فکر و کار می کنی، مقداری با خداوند صحبت کن!

موج هفت هزار بانوی آمریکایی که در استادیوم راگبی تقریبا در ده سال پیش که چهار ساعت سجده کردند، گویای این قضیه است؛ هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید / بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه. بعد از انقلاب صنعتی و مدرنیته بودن، تازه فهمیده اند قسمتی از زندگی ما مربوط به ارتباط با خداست. ارتباط با منشأی که مایه آرامش است و باید صحبت کردن با خدا را یاد گرفت.

شیخ محمد عبده با وجودی که ایشان از فاطمیون مصر هست و شیعه نیست، می گوید: ما به دلیل اینکه امثال علی(ع)، علی بن الحسین(ع)، حسین بن علی(ع) و … را نمی شناسیم، روش صحبت کردن با خدا را خیلی خوب بلد نیستیم. اولین باری که صحیفه را دیدم، تازه فهمیدم چگونه باید با خدا صحبت کرد.

خوشحالیم از این بابت که به عنوان دین تشیع کنار دین های دیگر، متونی که راجع به صحبت کردن با خداوند داریم، با متون همه ی ادیان دیگر مقایسه کنیم، می بینیم همه مدل صحبت با خداوند تبارک و تعالی در تشیع از زبان معصومین(ع)، وجود دارد. آخر صحبت های شخص عارفی را که نگاه می کنی می بینی که می گوید: من رشحه ای، قطره ای، ذره ای از دریای صحیفه را آشامیده ام، که توانسته ام این صحبت ها را بازگو کنم. مثلا عطار وقتی تذکرة الاولیاء را می نویسد و می خواهد مردم را از احوالات عارفان با خدا آگاه کند، اولین عارف را امام جعفر صادق(ع) معرفی می کند.

سجع و ردیف و قافیه و زیبایی متون مناجاتی ما را که نگاه کنید، متوجه می شوید که هنرمندانه و عاشقانه صحبت می کند. متاسفانه ادبیات عاشقانه در این زمانه بسیار سخیف شده است! زمانی اگر حافظ می خواست نَرد عاشقی را ببازد می گفت: اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را / به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را. بعد که جلوتر رفت این ادبیات شد: دوستت دارم، I love you ، خرِ بفهم که دوستت دارم!! ادبیات عاشقی امروز این است!

وقتی صحبت ائمه(ع) را با خدا نگاه می کنیم، در عین هنرمندی و لطافت، تضرع هم می کند. تضرعش هم لطیف است! مثلا وقتی می خواهد به خدا بگوید من آدم کثیفی هستم، انقدر هنرمند است که در مناجات شعبانیه می گوید: “إنْ أدْخَلْتَني النّار أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّي أُحِبُّكَ”.

– اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَي مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ اسْمَعْ دُعَائِي إِذَا دَعَوْتُكَ وَ اسْمَعْ نِدَائِي إِذَا نَادَيْتُكَ وَ أَقْبلْ عَلَيَّ إِذَا نَاجَيْتُكَ.
خدايا! بر پيامبر و دودمان پاكش درود فرست، و آنگاه كه تو را مي‏خوانم و صدايت مي‏زنم، صدا و دعايم را بشنو و اجابت كن،و آنگاه كه با تو نجوا مي‏كنم، بر من عنايت كن.
فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْكَ وَ وَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيْكَ مُسْتَكِينا لَكَ مُتَضَرِّعا إِلَيْكَ رَاجِيا لِمَا لَدَيْكَ ثَوَابِي.
من از همه به سوي تو گريخته و در پيشگاه تو ايستاده‏ام،در حالي كه دلشكسته و نالان درگاه توام و به پاداش تو اميدوار.
وَ تَعْلَمُ مَا فِي نَفْسِي وَ تَخْبُرُ حَاجَتِي وَ تَعْرِفُ ضَمِيرِي وَ لا يَخْفَي عَلَيْكَ أَمْرُ مُنْقَلَبِي وَ مَثْوَايَ.
آنچه را در دل من مي‏گذرد مي‏داني، از نياز من آگاهي، ضمير و درونم را مي‏شناسي و فرجام و سرانجام زندگي و مرگم از تو پنهان نيست.

ادبیاتی که در این فرازهای اول به لحاظ اینکه خیلی خودمانی و مفرد به کار می رود، نشان دهنده ی این است که معصوم اعتقاد دارد که خداوند در را کاملا باز گذاشته است و شرایطی را هم عنوان می کند. نمی گوید آمده ام و صدای تضرعم را بشنوی، می گوید: “دعایی و ندایی”. و اقبل علیّ؛ من را در آغوش بگیر و ببوس. ادبیات ورود یک بنده در برابر خداوند تبارک و تعالی در مناجات، ادبیات کاملا دل تنگ است.

شما فرض کنید از بزرگی، دوستی، رفیقی، فرزندی، پدر یا مادری مدتی دور بوده ای و اتفاقا از شما خیلی گله دارد یا اینکه شما گله مندید، چون ممکن است ما از خداوند خیلی گله داشته باشیم و به خاطر بلاهایی که نازل شده و مقصر را به غلط خدا بدانیم، ناراحت باشیم. وقتی بنده می خواهد به سمت خداوند تبارک و تعالی بیاید، اولین چیزی که باید اثبات شود این است که یک دوستی بین ما و خدا وجود دارد که هیچ بلایی، مشکلی در این دوستی خللی وارد نمی کند لذا اولین ادبیات معانقه و مصافحه است. من اصلا با تو دعوایی ندارم، اگر زمانی هم شکایتی داشته باشم، این شکایت است، دعوا نیست! موجب این نشده که دوستی تو را فراموش کنم!

از آن طرف هم این اعتقاد وجود دارد یعنی خداوند تبارک و تعالی بارها در احادیث فرموده که با شخص و ذات تو هیچ مشکلی ندارم، مشکل من با برخی از رفتارهای توست. این هم نه اینکه رفتار تو من را اذیت کرده، من رفتار تو را به صلاحت نمی دانم و اذیت می شوی.

اولین قدم امام به سمت در آغوش کشیدن می رود.
“فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْكَ”؛ یعنی یک انگیزه. انگیزه یعنی چه؟ یعنی من امتحان کردم، مزه کردم و چشیدم ولی جواب نداد. از این چیزهایی که چشیده و جواب نداده، به سوی تو فرار کرده ام.

خیلی از مردم ما، خارج از ایران، مسلمان و غیر مسلمان، برای التیام و آرامش بخشیدن به دردها و آمال های ناکام خود، به دلی مراجعه می کنند و شانه ای برای اشک ریختن پیدا می کنند. برخی به حیوان، کوه، دشت، صحرا، تفریح، خنده، سینما و … پناه می برند که آرامش پیدا کنند. این ها کسانی هستند که وقتی همه ی درها را زدند، ولو دو، سه ثانیه ی آخر دری را که باید بزنند، پیدا می کنند.

مثلا کسی که ارتباط سیاهی با خدا دارد، وقتی یک یا الله می گوید ولو با یک نگاه شاکی به آسمان، همین نشان دهنده ی این است که می داند در اصلی آن است اما به دلایل و سوءتفاهماتی، سراغ زدن این در نمی رود!


“فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَيْكَ” می گوید:
خداوند فراریان را خریدار است. اتفاقا خداوند کسانی که فرار می کنند را بیشتر خریدار است. آدمی شصت سال است که به قول مولوی همیشه در مقابل قبله ی خیالی دارد نماز می خواند، درحالیکه قبله ی حقیقی، قبله ی عشق است و به این شخص می گوید در این شصت سال چگونه مقیم مسجد بوده ای و در این سال ها درجه ای از عشقت تقویت نشده؟! این چه اقامتی است؟! این چه کنار بودنی است که باعث بالا رفتن محبت نمی شود؟!

برخی شصت سال فراری بوده اند اما آن دقایقی که بر می گردند، پر از محبت هستند. این قضیه را قبلا شنیده اید که مرحوم مقدس اردبیلی نقل می کند که شخص کثیفی، جانی و فاسدی در اطراف روستای ما در اردبیل بود. مریض شد، تنها بود و حتی زن و بچه اش هم او را رها کرده بودند! در دلش این بود که من در این خانه تنها که جان می دهم، انقدر جنازه ام می ماند که بوی گند می دهد و من را در آشغالدانی می اندازند! با این حساب، زنش که شاهد ماجرا بود گفت که خواسته او را وسط حیات بگذاریم بلکه کسی دلش سوخت و من را جایی خاک کند.

در آخرین لحظه فقط سرش را بالا می کند و به آسمان نگاهی می اندازد و می گوید: یا کریم، ارحم عبدک اللئیم. تو کریمی و من لئیم هستم. همین بازگشت چند ثانیه ای این انسان لئیم با محبت به سمت خدای کریم، یک دفعه زن می بیند غوغایی در کوچه بلند شده و در را باز کرد و دید عالم و بزرگ و عارف شهر همراه با جمعیت، آمده اند و می گویند اینجا چه کسی مرده است؟! گفت: من الان در عالم رویا دیدم که خداوند فرمود: عجله کن، بنده ی ما غریب جان داده و به فریادش برس! بازگشت چند دقیقه ای اما پر از محبت!

“واقبل علیّ اذا ناجَیْتُک”؛ من را در آغوش بگیر. نگو من را ببخش! یا می بخشد یا نمی بخشد. مشکل اصلی من و شما با خداوند گناهان نیست، سوء تفاهم های عاطفی ماست! ما که گبر و کافر نیستیم و بر علیه خدا شمشیر نکشیده ایم! در حسینیه شب میلاد امام حسین(ع) نشسته ایم. دوست و رفیق هستیم. از جمع مومنان تعجب می کنیم که انقدر دغدغه ی گناهان و شب اول قبر و نرسیدن به طبقات بهشت دارند، انقدر دغدغه ی این را ندارند که چرا در آغوش خدا نیستم؟!!

مشکل اصلی من زمانی است که نسبت به خدا و مظاهرش، خدا و ائمه ی خدا احساس سوء تفاهم کنم اما وقتی دلم تنگ خود خدا شد نه دلتنگ بخشش خدا، آن لحظه من مناجات شعبانیه را خوب شروع کرده ام.

– مَا أُرِيدُ أَنْ أُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقِي وَ أَتَفَوَّهَ بِهِ مِنْ طَلِبَتِي وَ أَرْجُوهُ لِعَاقِبَتِي.

آنچه را كه مي‏خواهم بر زبان آورم و از خواسته‏ام سخن بگويم و به حسن عاقبتم اميد بندم، همه را مي‏داني.
– وَ قَدْ جَرَتْ مَقَادِيرُكَ عَلَيَّ يَا سَيِّدِي فِيمَا يَكُونُ مِنِّي إِلَي آخِرِ عُمْرِي مِنْ سَرِيرَتِي وَ عَلانِيَتِي وَ بِيَدِكَ لا بِيَدِ غَيْرِكَ زِيَادَتِي وَ نَقْصِي وَ نَفْعِي وَ ضَرِّي.
در آنچه تا پايان عمرم و از نهان و آشكارم خواهد بود، قلم تقديرت نافذ و جاري است و افزوني و كاهشم و سود و زيانم، تنها به دست توست.
– إِلَهِي إِنْ حَرَمْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَرْزُقُنِي وَ إِنْ خَذَلْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُنِي.
خدایا! اگر محرومم سازي، كيست كه روزيم دهد؟ و اگر خوارم كني، كيست كه ياريم كند؟

IMG_0875

در این فراز از مناجات به نقطه آرامش توجه شده است. نقطه آرامش آن زمانی است که انسان خودش را بی صاحب، بی امان، بی پناه و رها یافته در روی کره زمین نیابد. امروزه در عالم اتفاقاتی می افتد مثل عراق و سوریه و یمن و بحرین که انسان ها احساس اضطراب و اضطرار می کنند و در دام شیطان می افتند و به قول آقا امام صادق(ع) که فرمودند: من را جزء آن هایی قرار نده که می گویند پس چه زمانی امام زمان(عج) می آید؟!اتفاقا جزء شرایط جامعه این نیست که مثلا در یمن اتفاقی بیفتد و امام زمان(عج) بیایند. اگر قرار بود ایشان برای جنگ و کشت و کشتار بیایند، زمان جنگ جهانی اول و دوم می آمدند. بحث سر این است که عالم انتظار یک عدالت جهانی را می کشد یا عالم سر در آخور خود، به خورن و آشامیدن مشغول است؟!

عالم یعنی هشت میلیارد، مگر ایران، سوریه و عراق چند نفر می شوند؟! امام، امام عالم است، امام زمان و زمین است. “و نرید انمن علی الذین استضعفوا فی الارض”. لذا گرچه ممکن است امشب بخوابیم و تا صبح شرایط آماده شود، اما با این جنگ ها و اتفاقات و جنایات، امام صادق(ع) که می فرمایند: من را جزء کسانی قرار نده که می گویند پس چه زمانی امام می آید؟! در مناجات شعبانیه یاد می گیریم کنار خداوند تبارک و تعالی، این چنین جملاتی را نگوییم؛ پس چه زمانی می شود؟!

به زبان شعر بر می گردیم، یا الله گفتن تو لبیک ماست! چرا؟ چون: بِيَدِكَ لا بِيَدِ غَيْرِكَ زِيَادَتِي وَ نَقْصِي وَ نَفْعِي وَ ضَرِّي. همه چیز دست توست. چه اتفاقی قرار است بیفتد؟ هر اتفاقی؛ خوبی، بدی، بالا و پایین همه دست توست. بالای عالم دست توست و پایین عالم هم دست توست. چه بسا در پایین عالم انسان احساس علو و برتری کند و چه بسا در بالای عالم انسان احساس پستی کند! ذلت و عزت حقیقی در دستان توست.

لذا اگر امام کاظمی باشد و چهارده سال در سیاه چال بگذراند، عزیز است. چرا؟ چون تو هستی. و اگر هارونی همان زمان چهارده سال بر کرسی خلافت باشد، ذلیل است چون تو نیستی. بودها و نبودهای عالم باعث عزت و ذلت نمی شود، تو نباشی عزت نیست و حتما انسان عزیز نیست. وقتی امام کاظم(ع) در سیاه چال گریه می کرد و آن پاسبان خوشحال شد که بالاخره اشک امام مسلمین جاری شده، گفت: این اشک شوق است. چون در جایی هستم که اوج عزت است. چون از این به بعد فقط “من و خدا” هستیم!

یاد کنیم از شهید چمران به مناسبت سوم خرداد. خدایا، تمام اطرافیان را از من راندی و همه چیز را بر من سیاه کردی، و تمام درهای عالم را بر من بستی تا من بمانم و تو بمانی! عشق امام این است. اگر خدا باز کرد می گوید من و تو با هم هستیم، الحمدلله. خدا بست، باز هم، با هم هستیم، الحمدلله. اصلا باز یا بسته بودن هیچ دری امام را نه بالا می برد، نه پایین!

و اینجاست که امام صادق(ع) افتخار می کند وقتی جابر به ایشان می گوید: یابن رسول الله(ص) کور و نابینا هستم و نمی بینم، دست بر چشمانش می گذارد و چشم بینا می شود و خود را با امام صادق(ع) در بهشت می بیند! این جایگاه توست، آیا حاضری چشمانت را بر گردانند و این جایگاه را نداشته باشی؟ جواب می دهد: نه. می شود همینجا بمانم؟ امام می گویند: نه. آقا(ع) به جابر گفت: همین اتفاق برای سلمان افتاد و دید دست در دست علی(ع) در بهشت قدم می زدند، علی(ع) بساطش را در بهشت نشانش داد و گفت: سلمان می خواهی بمانی؟ گفت: آقا، شما می مانی؟! فرمودند: من باید برگردم. سلمان گفت: من بهشت می خواهم چه کار؟!! من علی(ع) می خواهم. دست علی(ع) را رها نکرد مبادا او را در بهشت بگذارد، این عزت است. علی(ع) باشد، عزت است، نباشد، هیچ!

در زیر بسیاری از محمل پادشاهان غلغله بوده است. بسیاری از ظالمین عالم از صدها هزار نفر، سان دیده اند. صدها هزار نفر به دست و پای پادشاهان، سلاطین و زورمداران می افتادند و می بوسیدند!

– إِلَهِي إِنْ حَرَمْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَرْزُقُنِي. تو نباید بگویی تحریم!
حرفی که می خواهم بزنم مربوط به اول دبستان اسلام است و از بزرگان عذر می خواهم. زمین به عنوان قطعه ای کوچک از خلائق، مال خداوندست. مخازن، معادن و نعمت های زمین هم دست خداوندست و او نباید تحریم کند. اگر تو تحریم کنی، چه کسی می خواهد به من روزی بدهد و من را خوشحال کند؟!

اصل این است که با خدا باشم، بر اریکه ی خلافت یا در زندان. علی باشم یا کاظم(علیهما السلام)، فرقی نمی کند، عزت خداست. تمام نعمت ها را از خدا می خواستند. به اندازه تلاش می کنیم، بقیه اش دست خداوندست.

انقدر تکرار کرده ام بلکه خودم باورم شود؛ نود و نه درصد آن چرا که در زمین دنبالش می دوی، در آسمان یافت خواهد شد، داری اشتباه می دوی. یک درصد دیگرش هم، سهم عبد و بنده بودن و روی زمین زندگی کردن ماست.

فلذا وقتی چشم می بندی اتفاقی که می افتد چیست؟ تازه می فهمی که پنجاه، شصت، هفتاد سال دنبال چیزی می دویدی که در زمین نبوده است! عزت نزد خدا بود و اشتباه کردی. چقدر تلاش کردی، حرف زدی، فریاد کشیدی، بالا و پایین رفتی. شخصی تعریف می کند بالای سر قبری رسیدم، به قبر خالی گفتم: قرار است در درون تو بیاییم و اینجا هم که خبری نیست. هرچه هم نگاه می کنیم نه بالایی دارد و نه پایینی! همانجا حالت مکاشفه ای دست داد و به من گفتند: نه در زیر قبر خبری است و نه در بالای قبر! تمام خبرها در آسمان است. هم برای زیر قبرت اشتباه می دوی، هم برای بالای قبرت!

یعنی خیلی از اوقات به دلیل اینکه عزت نزد خدا را در این دانستی که کاری برای خداوند انجام بدهی، باخته ای! باید به خاک بیفتی؛ إِلَهِي إِنْ حَرَمْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَرْزُقُنِي و إِنْ خَذَلْتَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي يَنْصُرُنِي.

در پایان از زحمات و تلاشهای حجت الاسلام مهدی شرکائی تقدیر و تشکر میشود.

 

دیدگاه ها