نمایش نوار ابزار

حجت الاسلام مهدی شرکائی در مراسم صبحگاه دانش آموزان علامه حلی تویسرکان چنین گفت:

دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۶

نماز یعنی این که ما از غیر خدا ببریم به او وصل بشویم. پیرمرد هشتاد ساله می گفت: فلانی به جدت قسم من همه فضا و همه عالم را پر از خدا می بینم چون دیدم. آدم سه روز ماهی گیرش نیاید یک جمله با خدا حرف بزند سیم وصل بشود تمام دریا پر ماهی می شود.

درروایات فرمودند: کسی را نداریم که روزی پنج باردر نهر آب برود به حمام برود یک بارش هم به زورمی روند اگر پیدا بشود. آدم پنج مرتبه دوش بگیرد لباس آدم کثیف می ماند بدن آدم کثیف می ماند؟ نماز معنایش دوش گرفتن است. عادت نباشد رسم نباشد. بعضی ها مثل کارخانه اند سر ظهر یک چهار رکعتی بیرون می دهد. این نماز را نمی خواهیم. ما نمازی که معراج باشد می خواهیم. کل احمد می گفت: فلانی نماز یعنی قربانت بروم. چطور سر سفره با اشتهاء می نشینی غذا می خوری،چطور بچه ات را با محبت می بوسی، چطور پول ها را می گذاری، درجیبت وکیف می کنی. مرحوم آقای بهاالدینی می فرمود: کسی پول و پله خیلی به هم زده بود آن موقع هم گاو صندوق و بانک نبود شب که می شد بچه هایش را از اتاق بیرون می کرد واین پول ها را کف اتاق پهن می کرد بعد روی این ها جفتک می زد غلتک می زد خیلی کیف می کرد می گفت: الهی که من بمیرم و شما بمانید. گفتیم: دعات مستجاب می شود شما می میرید و این ها می ماند.

حکایتی از آقا ابو الحسن هاشمی رحمه الله

آقا ابوالحسن هاشمی اولش تاجر زاده و کاسب بازار بود اهل معنی و اهل این مسائل و سیر و سلوک نبود منشاء تحولش حرف یک کبوترباز بود. ایشان می گویند در همسایگی ما یک کبوتر باز قهاری بود خیلی عاشق کبوترها بود. وقتی که این کبوترها بالا می رفتند کیف می کرد. خلاصه همسایه ها شکایت کردند ازشهربانی آمدند کبوترهایش را مصادره کردند خودش هم زندان کردند. از زندان که در می آمد اول می رفت بازار، کبوتر می خرید. در زندان هم همه اش خواب کبوترمی دید، اصلا با کبوتر حال می کرد. دوباره بعد از مدتی همسایه ها شکایت می کردند می بردنش زندان بار سوم و چهارم، یعنی از زندان بیرون می آمد اول کبوتر می خرید. آقا ابوالحسن می فرماید: ما همسایه اش بودیم جوان بودم به او گفتم: فلانی تو خجالت نمی کشی حیاء نمی کنی دیگر بس است. کبوتر بازی هم حدی دارد این کبوترها ول کن. گفت: می خواهم ببینم با چه عشق می کنی بشر باید با چیزی عشق بکند؟ گفتم؟ من با امام حسین علیه السلام عشق می کنم با حضرت علی علیه السلام عشق می کنم. گفت: برو حقه باز کلک وحقه نزن. برای حضرت علی چند باز زندان رفتی؟ چند تا سیلی خوردی؟ چندتا حرف شنیدی؟ شعار می دهی لاف می زنی خالی نبند برو خجالت بکش من با کبوترها عشق می کنم جانم را، آبروم را، مالم را، هستیم را می دهم هر چه دارم فدای کبوترها می کنم. تو هم همین طوری هستی؟ بروحقه باز برای امام حسین و امام زمان این طوری هستی؟ گفت: حرفش آتیشم زد. نمی دانیم هدایت ما به دست کیست معلوم نیست. همه مارا ممکن است یک واعظ روحانی یا آیة اللهی هدایت کند یانه ممکن است یک کبوتر باز یا علی سبیل بندر انزلی ما را منقلب کند. آقا ابوالحسن هاشمی می گفت: در خانواده ما اصلا واعظ و روحانی نبود بار سفر را بستم پدر و مادر و همه را رها کردم ونجف رفتم. گفتم: آقا من از یک کبوتر باز نمی خواهم عقب بمانم می خواهم عاشق شما بشوم. گفت: آنجا ماندم حضرت به من عنایتی کرد بارم را بستم و به ایران برگشتم. حالات آقا ابو الحسن هاشمی را از این کتاب ناگفته های بزرگان بخوانید. نوشته بود که روی سنگ قبر من این شعر حافظ را بنویسید

عاشـق شـوورنه روزی کارجـهان سرآیدناخـوانـده مـقـصـود از کـارگاه هـسـتی
عاشق که شد که یا رب حالش نظرنکرد ای خواجه دردنیست وگرنه طبیب هست

عاشق واقعی شو، عاشق پول وخانواده که همه هستند عاشق امام زمان و پیامبر و ائمه و خدا بشو.

می گویند: کسی خدمت استادش آمد وعرض کرد آقا من خیلی دلم می خواهد خدمت امام زمان برسم. شاگرد ساده ای بود. استادش گفت: عیبی ندارد از این به بعد غذای شور بخور، آب شور بخور. این هم رفت غذای شور با آب شور خورد. دو سه روز بعد برگشت و گفت: آقا من امام زمان را اصلا ندیدم نه درخواب و نه بیداری، گفت: در خواب چه می بینی؟ گفت: سرم رو متکا می رسد خواب آب و آب یخ را می بینم. چون آب شور می خورده و آب شور همه اش اتش می آورد. استاد گفت: تو الآن عاشق آب شدی شب و روزت آب شده است خواب و بیداریت آب است. حالا برو هر وقت شب و روزت،خواب و بیداریت امام زمان شد آن وقت عاشق امام زمان شده ای. درد بیاید دوایش می آید.

گفتم مرا غم تو خوشتر زشادمانی گفتا که درره ماغم نیزشادمانی
ای دردتوام درمان دربستربیماری وی یاد تو ام مونس در گوشه

اهمیت شب بیست و سوم رمضان

امشب شب بیست و سوم است. شب حساسی است از روایات استفاده می شود شب قدر واقعی شب بیست و سوم است. یک آدم بیابانی به پیامبر صلی الله … گفت: آقا من در یک سال فقط یک شب می توانم مدینه بیایم. گوسفند داشت مشکلات داشت. حضرت فرمودند: شب بیست و سوم بیا. حضرت زهرا علیهاالسلام شب نوزدهم و بیست و یکم بچه ها را بیدار نگه نمی داشتند اما شب بیست و سوم می گفتند: روز بخوابید شب هم آب به صورتشان می زدند که بیدارنگهشان دارند. امام ششم شب نوزدهم این کار را نکردند اما شب بیست و سوم مریض و دررختخواب بودند فرمودند: بسترم را بردارید به مسجد ببرید.

اکثر سال ها ماه رمضان سی روزاست ولی ما الان پانزده سال همه اش ماه رمضان را به بیست و نه روز برگزارمی کنیم. قطعا بعضی سال ها ما یک روز عقبیم الآن بیست و دو تا کشور ماه رمضان، یک روز از ما جلوترند. بعضی کشورها دو روز جلوترند. نمی شود که همیشه بیست و نه روز باشد مشکل ما این است که ما شب قدر گرفتیم خوابیدیم شب غیر قدر به سر و سینه زدیم گفتیم: بک یا الله، عید فطرمان هم گاهی آخرش مشکل پیدا می شود. حالا عید فطر آن قدر مهم نیست که شب قدر مهم است. امام صادق علیه السلام فرمودند: کسی سوره روم و عنکبوت رابخواند بخدا قسم اهل بهشت است. پیامبر خدا دهه آخر رمضان رختخوابشان را جمع می کردند وبه مسجد می رفتند. اعتکاف کامل یعنی آن دهه آخر را بگذارید رو سیم آخرو به اندازه یک سال باتری هایتان را پر کنید

ذکرمصیبت امیرالمومنین علیه السلام

در خانه اهل بیت، در خانه آقا امیرالمومنین علیه السلام برویم. مردم کوفه، بلکه شیعه یتیم شده است. بچه های یتیم سرپرستی ندارند که به آن ها سر بزند. شخصیتی که نان و خرما به دوش خودش می گرفت و درخانه فقراء می بردند شهید شده است. روایتی است که می فرماید: حضرت امیر۷داشتند می رفتند که دیدند خانمی نفرینش می کند. می گفت: خدایا داد من را از علی بگیر. حضرت خیلی ناراحت شدند حضرت فرمودند: مگرعلی چه ظلمی به شما کرده است. گفت: شوهر من در جبهه کشته شده است من چند تا بچه یتیم دارم نمی توانم به این ها برسم. حضرت این قدر ناراحت شد آمدند منزل یک مقداری آرد و خرما برداشتند. قنبرمی گوید دیدم روی کول خودشان گذاشتند. گفتم: آقا من غلام شما هستم. فرمودند: من سزاوارترم من خودم باید این ها را حمل کنم. آمدند در خانه آن خانم وفرمودند: یا شما نان برای بچه ها درست کن ومن بچه ها را نگه دارم یا شما بچه ها را نگهدار من نان درست کنم. عرض کرد آقا من بهتر می توانم نان تهیه کنم. قنبر می گوید حضرت مثل گوسفند راه می رفتند وصدای گوسفند در می آوردند تا این بچه های یتیم بخندند شاد بشوند. عرض کردم که آقا این در شان شما نیست که این کار را بکنی. فرمودند: غم یتیمی، گرد یتیمی به رویشان نشسته، می خواهم دلشان شاد بشود. می خواهم خوشحال بشوند. بعضی ها هم نقل کردند آقا می آمدند کنار تنورو صورتشان را نزدیک آتش می بردند علی طعم آتش را بچش، چرا از بچه های یتیم غافل شدی، چرا از زن بیوه ای غافل شدی. همسایه ای آمد رد بشود گفت: السلام علیک یا امیرالمومنین شما این جا چه کار می کنید. این خانم فهمید که این آقا امیرالمومنین است. آقا فرمودند: اگر در حق تو کوتاهی کردم من را حلال کن. چه امامی بود چه جور زندگی کرد ما درک نمی کنیم. اما نوشتند روزهای آخر، حضرت زینب کنار بستر آقا امیرالمومنین نشسته بود گریه می کرد. به امیرالمومنین عرض کرد بابا جان من یک سئوالی از شما دارم. گفت: بفرمایید. عرض کرد بابا جان ام ایمن از جدم پیامبر یک خبر هایی برای من نقل کرده است. جدم فرموده که یک روزی من با حسینم کربلا خواهیم رفت. حوادثی در کربلا پیش خواهد آمد. برادرم وعزیزانم شهید می شوند ما را اسیر می کنند. می خواهم ببینم این خبر راست است یا نه؟ همچین چیزی یعنی می شود؟ آقا فرمود: درست گفته است. ولی من یک روزی را می بینم که همین کوفیان شما را اسیر می کنند. مردهای نامحرم دور شما را گرفتند نزدیک است شما را بربایند. اما شاید بعضی قسمت هایش را حضرت نفرمودند. شاید هم حضرت زینب کبری طاقت نداشت بشنود اما یک روزی دم دروازه کوفه مردم با انگشت به بالا اشاره می کنند خدایا چه شده، یک وقت سر بالا کنند ببینن سر بریده ابا عبدالله… «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»

دیدگاه ها