نمایش نوار ابزار

حجت الاسلام مهدی شرکائی در جمع دانش آموزان علامه حلی با موضوع گفتمان دینی احکام و تقلید چنین گفتند:

دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۶

در زمین وقفی نشسته و حق وقف را نمی دهد.

حضرت عباسی اگر این دکان برای خودت بود، می خواستی اجاره بدهی چقدر اجاره می دادی؟ وجدان هم خوب چیزی است. قرآن می گوید: می خواهید یک چیزی به فقیر بدهید، یک چیزی بده که اگر خودت هم فقیر بودی، می گرفتی. این لباسی که به فقیر می دهی، اگر خودت فقیر بودی این لباس را به تو می دادند می گرفتی؟

«وَ لَسْتُمْ بِآخِذیه» (بقره/۲۶۷)

قرآن می گوید: اگر خودت بودی نمی گرفتی.

«إِلاَّ أَنْ تُغْمِضُوا» (بقره/۲۶۷)

مگر اغماض کنی. وجداناً اگر این مغازه ای که اینقدر اجاره می دهی، مغازه ی خودت بود می خواستی بدهی، اینقدر می دادی؟ انصاف کجاست؟ بعد هم فکر نکن زرنگی است. بسیاری از مشکلات ما به خاطر گناهان ما است. امام رضا فرمود: شما می گویید: شیعه هستم، ولی گناهکار هستید. لقمه تان، فکرتان، عملتان، زبانتان، این ها گفتند: خوب معذرت می خواهیم. استغفار کردند. گفتند: دیگر این کار را نمی کنیم. قول می دهیم این کار را نکنیم. بعد امام رضا به دربانش گفت: چند بار است اینها آمدند؟ گفت: آقا سی روز، روزی دوبار، شصت بار! گفت: خیلی خوب، شما شصت بار بیرون برو و داخل بیا. به اینها سلام کن و سلام مرا برسان. شصت بار هی بیرون رفت و بعد گفت: سلام علیکم و رحمه ی الله! امام رضا به شما سلام رساند. دوباره رفت سلام علیکم و رحمه ی الله! امام رضا به شما سلام رساند. یعنی شصت باری که اینها آمده بودند و برگشته بودند، امام رضا شصت بار به دربانش گفت: بر اینها وارد شو و سلام کن و سلام مرا هم برسان. چقدر نکته ی تربیتی دارد؟ که اگر ما کسی را رنجاندیم باید عذرخواهی کنیم.

عذرخواهی امام:

خدا آیت الله ربانی املشی را رحمت کند. یکبار به من گفت: امام من را خواست. فرمود: در فلان جا حرفی زدم که تو هم از حرف من ضربه خوردی. ایشان دادستان بود. امام یک تشری رفت که یک ترکش آن هم به ایشان می خورد. بعد امام ایشان را خواسته بود و گفته بود که شما مرا ببخشید! گفت: آقا خواهش می کنم. ما مخلص شما هستیم. گفت: در عین حال من این کلمه را که گفتم، ترکش آن به تو هم خورد.

گاهی وقت ها انسان یک گناهانی می کند نمی فهمد. نمی فهمد.

«عَصَیْتُکَ بِجَهْلِی» (بحارالانوار/ج /۹۴ص ۱۸۳)

یعنی خدایا ما را ببخش. اگر عفو خدا نباشد گاهی وقت ها نمی فهمیم چه کردیم. یک وقت مثلی زدم، گاهی بچه ها در کوچه بازی می کنند توپ در خانه ی همسایه ها می افتد. در را می زنند حاج آقا! ببخشید ما داشتیم بازی می کردیم توپمان در خانه ی شما افتاد. بی زحمت توپ را به ما بده. این فکر می کند، توپش افتاد. می گوید: بیا! می خواهی بگویم چه کرده ای؟ توپ افتاد به شیشه خورد. شیشه شکست و در اتاق ریخت. پای شیشه بچه ی کوچک من دختر سه ساله خوابیده بود. این شیشه صورت بچه ی سه ساله ی مرا پاره کرد. بردیم بخیه کردیم و این بزرگ هم شود جای بخیه ها هست. سرنوشت دختر من را تو با این توپ بازی ات. . . ما فکر می کنیم یک توپ انداختیم. ببخشید توپ را بده! خیلی وقت ها که یک کاری می کنیم خدا می داند چه کرده ایم. همینطور آب پنیر را پای درخت می ریزیم. خوب این درخت برای شهرداری است. آب پنیر نمک دارد. آب نمک درخت را خشک می کند. این درخت با چه بودجه ای. . . همینطور جارو می کنیم و آشغال هایش را در جوی می ریزیم. هرچه زیاد است در جوی می ریزیم. خوب این جوی گرفته می شود. بعد باران می آید آب می ایستد. سیل می شود. چه ضرری؟ خدا می داند چه گناهان نامرئی کردیم. همینطور عزاداری کردیم. بلندگوی مسجد چند نفر را از خواب بیدار کرده است؟

امام رضا فرمود: به تعداد بارهایی که اینها آمدند و ما آنها را راه ندادیم، حالا تو برو ابلاغ سلام کن. این هم یک کار از امام رضا (ع) .

نکته ششم:

علم و آگاهی امام رضا (علیه السلام) از امور آسمان ها

امام رضا (ع) ، خاطره ای دیگر. امام رضا (ع) ولیعهد شد، مدتی باران نیامد. می گفتند که به خاطر قدوم امام رضا (ع) است.

«إِنَّا تَطَیَّرْنا بِکُم» (یس/۱۸)

در قرآن می گوید: نسبت به پیغمبرها فال بد می زدند. می گفتند: این قدم پیغمبر است که مثلاً به این مشکل برخوردند.

«قَالُواْ طَائرِکُم مَّعَکُمْ» (یس/۱۹)

نخیر! نحسی از خودتان است. انبیا نحس نیستند. گفتند: امام رضا ولیعهد شده، باران نمی آید. مأمون به امام رضا گفت: یک نماز باران بخوان. امام رضا فرمود: دوشنبه! مأمون گفت: چرا دوشنبه؟ گفت: جدم را خواب دیدم. پیغمبر و امیرالمؤمنین فرمود: دوشنبه نماز بخوان. خوب دوشنبه رفت بیرون نماز بخواند، مردم هم رفتند با امام رضا، یک ابری آمد، مردم خوشی کردند فرمود: صبر کنید. این ابر برای شما نیست. این ابر مثلاً برای منطقه ی فلان جا است. یک ابر دیگر آمد. باز مردم گفتند، فرمود: این هم. . . ده قطعه ابر رد شد. امام رضا فرمود: این برای شما نیست. این برای فلان منطقه، این برای فلان منطقه، این برای فلان منطقه، ابر یازدهمی فرمود: این برای منطقه ی شماست. گفتند: بدویم خانه! فرمود: ندوید. آرام بروید وقتی همه به خانه رسیدید، باران شروع می شود. ببینید اینکه امام رضا ابرها را می داند که این ابر ششم برای کدام منطقه است. این ابر هفتم برای کدام منطقه است. چیزی نیست، اینها را تعجب نکنید.

هدهد سلیمان:

هدهد یک پرنده بود. نزد سلیمان آمد. سلیمان گفت: کجا بودی نبودی؟ گفت: اطلاعات جدید! گفت: چیست؟

«أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِط» (نمل/۲۲)

بر چیزی احاطه دارم که تو هم که سلیمان هستی نمی دانی. گفت: چه؟ گفت: در منطقه ای پرواز می کردم، که مردم خورشید پرست بودند. پادشاهشان خانم بود. این خانم

«وَ لَها عَرْشٌ عَظیمٌ» (نمل/۲۳)

بر تخت بزرگی نشسته بود. یعنی چه؟ از این چه می فهمید؟ آیه ی قرآن است. یعنی هدهد می فهمد که خورشید پرستی شرک است. و خورشید پرستی خلاف است. و این خانم پادشاه است. و این هم که زیر پایش است، تخت است.

«وَ لَها عَرْشٌ عَظیمٌ»

یعنی هدهد علم دارد به اینکه شرک است، توحید است، انحراف است، این انحراف را باید به چه کسی بگوید. باید به سلیمان بگوید. این خانم است. این پادشاه است. این تخت عظیم است. وقتی یک هدهد را قرآن می گوید: علم به جزئیات دارد، حالا امام رضا علم ندارد که این قطعه ی ششم برای کدام منطقه است؟ قطعه ی هفتم برای کدام منطقه است؟ ما چه تعجبی داریم؟ خوب یک شیرینی دیگر از امام رضا بگویم. که این دیگر حالا دلم می خواهد گوش بدهند.

حلقه های معرفتی:

در این بقاع متبرکه و امام رضا (ع) ، البته در حرم امام رضا (ع) این کار شده است. حلقه های معرفتی در حرم امام رضا هست، کار خوبی است. طلبه های فاضلی می نشینند، و زوارها سؤالهای مختلفی که دارند. دفتر تبلیغات قم هم یک چنین کاری کرده است. دویست تا طلبه ی دانشمند را گرفته، پاسخ به همه رقم سؤالات، سؤالات سیاسی، اقتصادی، کلامی، تاریخی، فقهی، یک شماره تلفن دفتر تبلیغات اعلام کرده، این کار خوبی است. ما در تمام بقعه هایمان باید اسلام شناس باشد. ما به جای اینکه کاشی و لوستر عوض کنیم، یک دانشمند را اینجا بیاوریم. که این دانشمند پاسخ به سؤالات بدهد. بچه های مدرسه تا پانصد متر، تا یک کیلومتر، همه بچه ها به این امامزاده بیایند و بروند. از امامزاده به آنها هدیه داده شود و آنها بیایند، بروند. احیاء امامزاده به کاشی کاری نیست. من نمی فهمم اینکه می گویند: کاشی کاری اسلامی معماری شاه عباس! این از کجا پیدا شد که مظهر دین ما کاشی کاری های زمان شاه عباس بوده؟ نه آقا به جای گل و بوته، به جای خط کوفی و سیخی و میخی

نکته هفتم:

عمران فرهنگی مساجد در کنار عمران بنای مساجد

من یک مسجد رفتم خیلی خوشم آمد. دیدم به دیوارش نوشته، شکیات نماز، شک یک و دو، دو و سه، سه و چهار. دیگر باقی شک ها را ننوشته بود. چون آنها مورد نیاز نیست یا کم است. شرایط امام جماعت، آداب مسجد، ما کلمات امام رضا را روی دیوار عوض گل و بوته بزنیم. کلمات حضرت معصومه را بزنیم. کلمات حضرت عبدالعظیم را بزنیم در حرم عبدالعظیم. یک کار ابتکاری بکنیم. ضریح برای حضرت مسلم می سازیم، برای امام حسین می سازیم، کلمات امام حسین را بگذاریم.

«هیهات من الذله ی»

امام حسین چقدر حرف زد؟ امام رضا فرمود: لبم را که تکان می دهم به من بگویید: ای امام رضا این حرفی که می زنی از کدام آیه است تا من ثابت کنم تمام کلمات من ریشه اش قرآن است. ریشه اش قرآن است. این خیلی مهم است.

«وَ کَانَ کَلَامُهُ کُلُّهُ وَ جَوَابُهُ وَ تَمَثُّلُهُ انْتِزَاعَاتٍ مِنَ الْقُرْآن»(وسایل الشیعه/ج /۶ص ۲۱۷)

یعنی امام رضا هرچه حرف می زد از قرآن حرف می زد. مملکت ما باید مملکت قرآنی باشد.

قرآن یعنی ۵ کار:

قرائت، «فَاقْرَؤُا» (مزمل/۲۰)،

ترتیل «رَتِّل الْقُرْآن» (مزمل/۴)

تدبر «أَ فَلا یَتَدَبَّرُون» (نسا/۸۲)

عمل.

ابلاغ

تبلیغ دیگران. البته کسی هوشش خوب است، اگر کسی هوشش خوب است، حفظ قرآن هم یک نعمتی است. ولی آدم های متوسط نه. اگر می خواهیم بچه ها قرآن حفظ کنند، عبارات چند کلمه ای را حفظ کنند. مثلاً

«قُولُوا لِلنَّاسِ حُسْنا»(بقره/۸۳)

با مردم خوب حرف بزنید.

«وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْسانا» (بقره/۸۳)

حفظ قرآن:

من یک نوه دارم، چهار سالش بود برای حفظ قرآن فرستادیم. دیدم این مربی بی سلیقه آیه ای را به این بچه ی چهار ساله گفته که مراجع تقلید هم حفظ نیستند.

«وَ الْمَوْقُوذَه یُ وَ الْمُتَرَدِّیَه یُ وَ النَّطیحَه یُ وَ ما أَکَلَ السَّبُعُ» (مائده/۳)

سخت ترین آیه ها را یاد بچه ی چهار ساله داده است. خوب این معلم در مخش تجدید نظر کند. شما اگر یک بچه ی شیر خواره می لرزد، لحاف کرسی رویش بیاندازی خوب خفه می شود. ما گاهی وقت ها مشکل سلیقه داریم. ان بودجه ای که اوقاف خرج قرآن می کند، خرج تدبر هم بکند. روز قیامت باید جواب بدهند. شما چند میلیون تومان خرج حفظ قرآن کردی که پوست قرآن است؟ چند میلیون خرج مغز قرآن کردی؟ نمی گویم حفظ نباشد. نمی گویم تجوید نباشد. ببینید یک چیزی برای شما بگویم. مغز تخمه را بکاری سبز نمی شود. پوست تخمه را هم بکاری سبز نمی شود. اگر هم می خواهی سبز شود باید تخمه با مغزش باشد. شما مغز تخمه را بکاری یا پوستش سبز نمی شود. پوست قرآن و مغز قرآن. ما به پوست رسیدیم یا به مغز؟ الآن حافظ قرآن در ایران چند تا است؟ مفسر قرآن چند تا است؟ ما الآن هزارها آدم در حوزه داریم، رسائل و مکاسب و کفایه خوانده است، البته آنها را باید بخوانند. اما شما پنجاه نفر را پیدا کنید دو تا تفسیر را مباحثه کرده باشد. یک مقداری بودجه ی اوقاف باید خرج مغز شود. اگر بیست بار حافظین بین الملل و قاریان بین الملل آمدند، خوب یکبار هم مفسرین بین الملل بیایند. چرا تا به حال مفسرین بین الملل در ایران در این سی سال جلسه نداشتند؟ ولی قاریان هر سال جلسه دارند. بودجه های. . . هم ظاهر و هم باطن، هم پوست هم مغز، هم تجوید و تلاوت هم تدبر، و تدبر مهم تر از آن است.

امام رضا تابستان ها روی حصیر می نشست.

نظم امام رضا علیه السلام:

نظم امام رضا، ۵ مسواک داشت. یکی نوشته بود مسواک برای نماز صبح، برای نماز ظهر، برای نماز عصر، تنظیم باشد. یک کسی آمد گفت: آقا من چند جفت کفش دارم اسراف است؟ فرمود: نه، بالاخره علی التناوب پا می کنی. کسی اگر پنج تا کفش دارد ولی هر روز یکی را می پوشد. این اسراف نیست. اسراف این است که آدم کفش را دور بیاندازد. اما اگر کسی از همه چیزهایی که دارد استفاده می کند، آن اسراف نیست. شاید هم امام رضا می خواست دقت کارش را بگوید. شاید هم چیز دیگر است، نمی دانم. ما یک چیزهایی را نمی فهمیم. نمی فهمیم که امام رضا چه می کند.

با میهمان:

مهمان خانه ی امام رضا آمد دستش را دراز کند، فتیله ی چراغ را درست کند، امام رضا دستش را پیش گرفت و فرمود: ما اهلبیت از مهمان در خانه کار نمی کشیم. علامت جفا و نامردی این است که آدم مهمان را ببرد، بعد به مهمان بگوید: این کار را بکن. مهمان نباید در خانه کار کند.

با برده ها:

امام رضا به برده هایش فرمود: اگر یکوقت شما را صدا زدم، و حتی بالای سر شما ایستادم گفتم: بیا، اگر دارید غذا می خورید راضی نیستم بلند شوید. سیر شوید بروید. یک چیزی بگویم مدیران جامعه ی ما گوش بدهند. نمی دانم حتماً جمعی از مدیران هستند. مقایسه مدیریت ما با مدیریت امام رضا! «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» ! زشت است. ما هنوز بالغ نشدیم که اینها که بودند. نمی فهمیم!

نکته هشتم:

عنایت امام رضا (علیه السلام) به بردگان و ضعیفان

روزهای آخر بود. ساعتهای آخر بود. امام رضا فرمود: این ناهار آخر است. همه ی برده ها سر سفره بیایند. من می خواهم با برده ها غذا بخورم. امام رضا با برده اش مشورت می کرد. گفت: آقا از من نپرس. آخر من برده ی تو هستم. یک غلام سیاه! فرمود: اشکالی دارد خدا یک چیزی به ذهن تو بیاندازد که به ذهن ما نیاندازد؟ خوب این مدیریت امام رضا.

مدیریت پلاستیکی:

من را هم بردند در یکی از جاهای بالا. گفتند: آقا یک درس اخلاق بگو. ما را از این اتاق به آن اتاق بردند. این اتاق، آن اتاق، بالاخره دیدم یک پنج، شش نفر از این سران هستند. گفتند: دو تا حدیث اخلاقی بگو. گفتم: همین که اینجا آمدید ضد اخلاق است. مگر قال الصادق قایم موشک بازی دارد؟ حرف های محرمانه سری که نیست. نقشه ی جنگ که نیست. دو تا حدیث است بروید در مسجد بخوانید بقیه هم گوش بدهند. شما فکر می کنید حالا که مدیریت دارید باید مثلاً جلسه ی موعظه تان هم جلسه ی ویژه باشد. این مدیریت های ما که فکر می کنیم حتماً باید ماشین چی و تلفن چی، اینها مدیریت های پلاستیکی، خیالی است. و لذا مردم هم دوستمان ندارند.

غذای روز آخر:

فرمود: روزهای آخر است، می خواهم آخرین غذا را با شما بخورم. گفتند: آقا با برده ها! گفت: باشد من همیشه با برده ها غذا می خورم. برده ها هم نمی دانستند که امام رضا مسموم شده، و دارد کلافه می شود. هی امام رضا خودش را نگه داشت. هی بگو، بخند، همینطور آزاد! خیلی جلسه طول کشید. امام رضا هم سوخت و هیچ نگفت. یکی یکی رفتند، تا آخری رفت و در را بست، غلتید، غلتید، غلتید، گفتند: چه شد؟ گفت: سوختم! گفتند: چه مدت است؟ گفت: خیلی وقت است سوختم! ولی من دیدم اگر روبروی برده ها بگویم: سوختم، غذا به دهان برده ها نمی چسبد! تشخیص دادم بسوزم، ولی غذا به دهان برده ها تلخ نشود. کدام مدیر، اصلاً دکترای مدیریت، نمی دانم فوق لیسانس مدیریت، نمی دانم، اینها نیست، نیست. اینهایی که ما می گوییم نیست. اصلاً مدیریت چیز دیگر است. بالاترین مدرک های مدیریت را ما داریم. اگر خبر مرگ ما را به پسر ما بگویند، مثلاً بنده دکترای مدیریت، شما الآن بگو: قرائتی مرد! قرائتی مرد! اِ. . . مرگ برای همه هست. هیچ! این پیداست که سی سالی که در نهضت بودم موفق نبودم. سرهنگی موفق است که اگر سربازی از پادگان رفت و داماد شد، برای این سرهنگ کارت عروسی بفرستد. که داماد شدم عروسی من بیا. یعنی دوستت دارم می خواهم در عروسی من بیایی. اگر در پادگان چنین کردند، بیرون از پادگان فرار کردند، پیداست سرهنگ شکست خورده است. ادب دادن از ترس، این دلیل بر محبوبیت نیست. این چون حقوق بگیر من است، قربان من می رود. حقوقش را ندهم قهر می کند. امام رضا این رقمی نبود. مدیریت اسلام چیز دیگر است.

دیدگاه ها